تبلیغات
ماین کرافت فارسی - گم شده در ماین کرفت (داستان)
 
درباره وبلاگ


در این وبلاگ آموزش های ماین کرافت برای شما بار گذاری می شود که این آموزش ها شامل فیلم ، عکس ، مطلب و ... می باشند لحظات خوشی برای شما در این شبکه آرزو مندیم.

مدیر وبلاگ : علیرضا ساعدپناه
صفحات جانبی
نظرسنجی
نظرتان درباره این وبلاگ چیست؟







آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
 كلیك كنید تا معجزه ان را در سایت خودتان ببینید
ماین کرافت فارسی
ویدئو و آموزش ماین کرافت
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
باسلام. اینم یه داستان زیبا از ماینکرافت. البته این نوشته خودم  نیست.  این مطلب هفت قسمت داره .اینم قسمت اول: 

کامپیوتر رو روشن کردم.با خودم فکر کردم امروز دیگه strongholdرو پیدا میکنم.چون دوستم بهم گفته بود اگه چشم اندر من رو پرتاب کنی و دنبالش بری بهstrongholdمیرسی.وقتی سیستم بالا اومد و رو ماینکرافت کلیک کردم کپ کردم.اپدیت جدید!ایول!ولی این نسخه شماره نداشت و اسمشstopendous(شگفت انگیز)بود.توضیحات رو خوندم:غول های جدید!دنیا ی جدید!حالت جدید!بهبود گرافیکی!..هومم حالت جدید؟یعنی چه حالتی هست؟بعد از نصب نسخه ی جدید بازی رو باز کردم و شروع به ساخت یه دنیای جدید کردم.اسم حالت جدیدtrue(واقعی)بود و توضیحی نداشت.یعنی چی؟رو دکمه ی ساخت دنیا کلیک کردم.دنیا که ساخته شد.یکهو کنترلم از دست خودم خارج شد و لرزیدم.دنیا پیش چشمام تاریک شد.احساس پرت شدن از جایی بهم دست داد.وقتی چشمام رو باز کردم خیلی واضح فهمیدم که این حالت چه فرقی با بقیه داره!!!!!!......





بقیه ی داستان در ادامه مطلب
قسمت دو:همه چیز و همه جا مکعبی بود.حتی من.فقط یه معنی میتونست بده.من تو ماینکرافت بودم!وحشت تمام تنمو فرا گرفته بود.نمیدونستم چیکار کنم.یکهو یادم اومد که به زودی شب میشه و موب ها میان و دخلم اومدس.پس یه خونه ساختم.چند تا حیوون هم کشتم که غذا و چرم و پشم به دست بیارم.تخت ساختم.شب شد و رفتم که بخوابم.داشتم برنامه ریزی میکردم که فردا چیکار کنم که خوابم برد.خواب میدیدم.احتمالا خواب دیدن هم از مزایای نسخه ی جدیده!تو خواب یه کتاب جلوی چشمم بود.کتاب باز شد و یه جمله توش بود:ر د ن ا ر گ ا و ن د. یعنی چی؟صبح که پاشدم از خونه خبر نبود.همه جا اثار اتیش سوزی به چشم میخورد.یه نامه رو زمین بود:اینجا جای تو نیست.بزن به چاک! خب اول گفتم که حرف مفته.پس یه خونه ی دیگه ساختم.اون روز که پاشدم کلا یه جا دیگه بودم.یه نامه ی دیگه اونجا بود:اینبار خوب رفتار کردم ولی بار بعدی که تو محدوده ی من پیدات بشه با بلیط رایگان میری اون دنیا.پس فکر کردم شاید بهتر باشه اون ورا نرم.یکهو حس کردم یه صدایی از پشت میاد.وقتی پشتم رو نگاه کردم یه کریپردیدم!فرار کردم و کریپر دنبالم اومد.من بدو و کریپر بدو.به یه بن بست رسیدم.کارم تموم بود!چشمامو بستم و منتظر مرگ شدم ولی اون نیومد چشمامو که باز کردم دیدم از کریپر فقط یه کم باروت مونده!یه نفر اونجا بود با یه شمشیر تو دست.گفتم حتما اون کریپر رو کشته.خواستم تشکر کنم ولی اون تیغه شمشیر رو گرفت طرف گلوم و.............
.
.
.
.
قسمت سه:تیغه ی شمشیر رو گرفت سمت گلوم و گفت:تو کی هستی؟با ترس گفتم:م م م م من ه ه هیولا ن نیستم م م.گفت:میدونم هیولا نیستی.اگه هیولا بودی اون کریپر بهت
حمله نمیکرد.بگو کی هستی گرنه تیکه بزرگت گوشته.گفتم:اقا من غلام شمام!در برابر شما چیزی نیستم!زیر پای شمام!فکر میکردم با این حرفا دست از سرم بر میداره ولی اون ول کن
نبود.گفت:مسخره بازی رو تمووومممممم کن.منم ترسیدم و با خودم گفتم اگه حقیقت رو نگم منو میکشه.از سیر تا پیاز ماجرا رو گفتم.گفت:لعنتی.بازم یکی دیگه!گفتم یعنی **
دیگه ای هم مثل من اینجا هست؟گفت:اره.تو هر دنیا حداقل ده انسان پیدا میشه که از دنیای واقعی اومدن.از سراسر دنیا.همش تقصیر اون بود......گفتم:کی؟ادامه داد:نابودگر.اون به عنوان یه موب به بازی اضافه شد و به اون قابلیت های زیادی دادن.اون موفق شد به کد حالت واقعی دسترسی پیدا کنه.کد طوری تنظیم شده بود که شخص تو این حالت به کامپیوتر
وارد بشه و هر وقت خواست خارج بشه.ولی نابودگر اون رو تغییر داد و حالا همه این تو گیر کردن.اگه یک نفر کد رو تغییر بده همه چی درست میشه و حالت واقعی به صورت عادی خودش تبدیل میشه.در ضمن هر بیست سال تو این حالت برابر یک ثانیه در دنیای واقعی هست.گفتم:ولی تو کی هستی که این همه اطلاعات داری؟نگاهی بهم کرد و گفت:اسم من استیو هست.
ادامه دارد............
.
.
.
.
قسمت چهار:استیو؟مگه من تبدیل به استیو نشده بودم؟نه انگار هنوز خودمم.استیو گفت:داره شب میشه.اینجا خطرناکه بیا بریم تو خونه ی من.وقتی به خونش رسیدیم،استیو گفت:من میرم معدن.تو هم میای یا همینجا میمونی؟خوب اگه باهاش برم حتما یه چیز خوبی نصیبم میشه.پس گفتم میام.وقتی سوار واگن شدیم.گفتم:باید مراقب باشم که نمیرم.گفت:هه هه هه!الان خیلی ها تو ماینکرافت ارزوی مرگ میکنن.چون نمیتونن بمیرن!اونها هم اگه بمیرن مثل من دوباره اسپاون میشن.اگه کد درست نشه شما تا ابد اینجایید.الان فهمیدم اگه اون بابایی که با نامه هاش منو تهدید کرده بود هم منو بکشه،بازم اینجا موندگارم،اهکی!بعدش که داشتیم زمین رو میکندیم به یه رود لاوا رسیدیم.استیو رفت که یه سر و گوشی اب بده.یه مدتی که
گذشت دیدم با عجله اومد و راه ورود به رود رو بست.گفتم:چی شده؟نفس نفس میزد.گفت:کریپر!با دیوار شکن!گفتم:دیوار شکن؟گفت:یه موب جدیده که میتونه زمین رو بکنه!خودش باهامون کاری نداره ولی راه رو برای بقیه موب ها باز میکنه!یکهو دیوار کنده شد و یه اسکلت کلنگ به دست اومد تو!بعدش یه هفت هشت ده تا کریپر از پشتش داشتن میومدن!استیو سریع دیوار شکن رو کشت و گفت:فرار کن!سریع فرار کردیم.کریپر ها دنبالمون میومدن.استیو سریع یه جارو کند و گفت:بپر داخل!رفتیم تو و راه ورود رو بست.بعدش یه مشعل گذاشت و راه رو روشن کرد.گفت:حالا چیکار کنیم؟گفتم:میریم جلو.بعد از اینکه جلوتر رفتیم به جایی رسیدیم که شکل و شمایل عجیبی داشت.اون شبیه به یک...........
ادامه دارد.........
.
.
.
.
قسمت پنج:شبیه یه معبد بود.روی دیوار ها شکل های عجیب حک شده بود.یکی یک اندرمن رو نشون میداد که داشت یه بلوک عجیب رو جابجا میکرد.توی اون بلوک چیزی شبیه بهچشم اندر من وجود داشت.پس او داشت اندرپورتال رو میساخت!استیو یه صندوق پیدا کرد.توش یه کتاب بود که نوشته بود:هر که از اینجا زنده بیرون رود ........ را شکست خواهد داد.جای اون نقطه ها کلمه ای بود که پاک شده بود.یکهو سقف فرو به ریزش کرد.یکی از سنگ ها داشت رو استیو میافتاد.استیو رو هل دادم اونور و سنگ افتاد رو من.داشتم میمردم.استیو گفت:تو خونه ی من همدیگرو میبینیم.بعدش من مردم و یه جای دیگه اسپاون شدم.من چندشب و روز گشتم تا خونه رو پیدا کردم.در رو که باز کردم خشکم زد.یه نفر اونجا بود!..............
.
.
.
.

قسمت شیش:پرید روم!پرتش کردم به یه سمت دیگه.شمشیر رو در اورد گرفت سمت من:شما؟شمشیر رو کشیدم:تو اومدی تو خونه ی ما!من باید بگم شما؟گفت:زودتر جوابمو
بده وگرنه هر چی دیدی از چشم خودت دیدی!گفتم:پ بجنگ!حمله کردیم.شمشیر بازی طولانی بود.شب شد.یکهو یک نفر در رو باز کرد.استیو بود!گفت:چه خبره؟داد زدم :استیو!
کمک!پرید و غریبه رو از پشت گرفت.منم زدم تو سرش.بیهوش شد.اون رو به یه صندلی بستیم.به هوش اومد.استیو گفت:اینجا چیکار میکنی؟تو خونه ی من؟گفتم:خونه ی ما.گفت
اره خونه ی ما.غریبه گفت:شما حق ندارید......گلوشو گرفتم:زود بگو!اون تعریف کرد که چطور وارد بازی شده و موب ها دنبالش کردن.بعد تو یه معدن خوابیده و وقتی بیدار شده اینجا بوده.استیو با صدای بلند داد زد:بازممممممممممم!غریبه گفت:یعنی چی؟استیو گفت:تو براش بگو.من هم همه چیزو براش گفتم.اون گفت:پس تو هم مثل من اینجا اومدی؟اسمت
چیه؟گفتم:علیرضا .و شما؟گفت:سپهر.دستاشو باز کردم و دوستانه باهم دست دادیم........
ادامه دارد........
.
.
.
.
قسمت هفت:استیو اومد داخل و گفت:بچه ها دیگه باید بخوابیم وگرنه زامبی هابهمون حمله میکنن.وقتی صبح شد و بیدار شدیم.استیو نبود.روی تختش یه نامه بود:من تو معدنم.زره بپوشید و بیاید.وقتی به معدن رفتیم داشتیم دنبال استیو میگشتیم که یکهو یه دستی اومد رو شونم.ترسیدم.برگشتم دیدم استیوه!شاکی شدم و داد زدم:استیو راه بهتری برا خبر کردن نداشتی؟گفت شرمنده.دنبالم بیاید.وقتی رفتیم دنبالش به چند تا بلوک عجیب رسیدیم که به شکل یه مستطیل روی هم بودن.استیو گفت:پرتال بهشت.محمد با تعجب گفت:بهشت کجاست؟استیو گفت:یه دنیای جدیده که تو این ورژن اومده.البته گول اسمشو نخورید.دنیای زیباییه ولی خطرناک.گفتم:پرتالش چطوری فعال میشه؟گفت:باید وسط پرتال گل بکاریم.گل؟عجب!اتفاقا سپهر همینطوری چند تا گل با خودش اورده بود.گل هارو که کاشتیم پرتال فعال شد.ولی وقتی رفتیم توش من تو یه جای دیگه از بهشت بودم!وای!گم شده بودم!!!!
ادامه دارد...........
.
.
.
.
ادامه دارد .........

نویسنده : امید حقگو
منبع : irancraft.ir




نوع مطلب : مطالب تفریحی، 
برچسب ها : داستان ماین کرافت، گمشده از ماین کرفت،
لینک های مرتبط :


جمعه 6 اردیبهشت 1398 05:14 ق.ظ
ブランドコピー激安通販
سه شنبه 3 اردیبهشت 1398 01:49 ق.ظ
スーパーコピー時計、本物品質ブランド時計コピー最高級優良店
سه شنبه 3 اردیبهشت 1398 01:47 ق.ظ
スーパーコピー激安ブランド老舗 レプリカ,Nランク,代引き,ルイ?ヴィトン,ロレックス,オメガ,通販専門店
جمعه 30 فروردین 1398 10:42 ب.ظ
ロレックス スーパーコピーとロレックス 韓国 コピー専門通販店
پنجشنبه 29 فروردین 1398 03:49 ب.ظ
ルイヴィトン コピー通販専門店!私たちが提供 する高品質を同時に あなたに満足のルイヴィトンスーパーコピー製品
پنجشنبه 29 فروردین 1398 03:48 ب.ظ
当サイトの内容は同業界者に悪意に盗用され、当サイトの内容をダウンロードして、別のURLを設立し、メールアドレス
شنبه 17 فروردین 1398 08:54 ق.ظ
スーパーコピーブランド(N級品)優良店、ブランドスーパーコピー時計激安販売専門店
یکشنبه 24 تیر 1397 01:51 ب.ظ
یکشنبه 15 مرداد 1396 07:11 ب.ظ
Hello! I've been following your web site for some time now and finally got the bravery to go ahead and give
you a shout out from Atascocita Texas! Just wanted to mention keep up
the fantastic job!
سه شنبه 6 تیر 1396 11:41 ق.ظ
Right away I am going away to do my breakfast, later than having my breakfast coming yet again to read other news.
سه شنبه 22 فروردین 1396 01:43 ق.ظ
This is my first time pay a visit at here and i am in fact happy
to read all at single place.
دوشنبه 21 فروردین 1396 10:46 ق.ظ
Greetings! Very helpful advice in this particular post!
It is the little changes which will make the largest changes.
Many thanks for sharing!
دوشنبه 24 اسفند 1394 02:24 ب.ظ
تورو خدا بقیشو بزار
دوشنبه 24 اسفند 1394 02:24 ب.ظ
تورو خدا بقیشو بزار
پنجشنبه 29 بهمن 1394 09:12 ب.ظ
داستانش خیلی جالبه لطفا 2 یا 3 تا video برای ماینكرافت بزار
سه شنبه 23 تیر 1394 03:43 ب.ظ
بقیشو نمیذاری؟!؟
علیرضا ساعدپناه باشه میزارم تا فردا
شنبه 6 تیر 1394 10:22 ب.ظ
پس خواهش میکنم قرار بدین چون داستان ماینکرفت قشنگه راستی میتونین یه سیو توی دنیای سویرال ببخشید اسمشو یاد ندارم توی وبلاگ قرار بدین
علیرضا ساعدپناه بله به زودی
شنبه 6 تیر 1394 05:35 ب.ظ
بقیشو بزار دیگه میخام بخونم داستانش خیلی قشنگه توروخدا بزار توروخدا بزار
علیرضا ساعدپناه اول باید از نویسندش اجازه بگیرم ببینم چی میشه .
اگه نشد منو دو نفر دیگه داریم رو یه داستان کار می کنیم که یزودی ده قسمت اولش رو روی وبلاگ قرار میدم .
سه شنبه 5 خرداد 1394 10:48 ق.ظ
ده بزار دیگه اه میخام بقیشم بخونم راستی seed جنگل های پر مه رو نداری ؟؟
علیرضا ساعدپناه باش میزارم
سید جنگل مه آلود و داشتم میگردم اگه پیدا کردم اونم میزارم
دوشنبه 25 اسفند 1393 06:32 ب.ظ
بقیشو بزار دیگه
علیرضا ساعدپناه چشم حتما
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر